به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد...

کسی را بگویید
داس بیاورد

دانه های اندوه در دلم
بارور شدند
کسی را بگویید
برداشت کند این محصول را…
مزرعۀ سینه ام را باید آتش بزنم 

+ تاريخ 91/11/30ساعت نويسنده الهام |
 

هــوس بــاغ و بهــارانــم،

نيســت!


اي بهيــن بــاغ و بهــارانــم،

تــو . . .

 

 

+ تاريخ 91/12/30ساعت نويسنده الهام |

 خدایا امشب بگو آسمان کمی ببارد

 

دلم تشنه چند حرف است

 

چند کلمه ساده...

 

و عطش حرف های تکراری

 

و سکوت یک در میان قلبم

 

خدای من

 

من،کوچه،چتر

 

دلتنگ بارانیم

 

به آسمانت بگو امشب را ببارد...

 

+ تاريخ 91/12/04ساعت نويسنده الهام |
 

 دلتنگ تر از آنم که میدانی

و خسته تر از بال کبوترهای عاشق

که بی پروا میرقصند در باد

با امید،بی نشاط،به خویش میخندم و

سکوت می کنم

خیره تر از آنم که می بینی

اشکهایم را می پوشانم

که مبادا قلبی بلرزد

که مبادا تکرار شود قصه غصه های هر روزم

اما... امید و باز هم امید

خیسی چشمانم را می شوید

به خویش می خندم

و به دنیای خویش

تو نیز ...

 

+ تاريخ 91/11/20ساعت نويسنده الهام |

 

من از مرگ ماهی ها میترسم وگرنه

"
درد دلهایم"

را به دریا می‌گفتم ....!!


 

+ تاريخ 91/11/14ساعت نويسنده الهام |
 راه میروم روی برف هایی که باریده است...

اشک هایم صورتم را داغ میکند...

خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا ببیند،می گوید:

هوای بیرون خیلی سرد بود؟؟؟

 

+ تاريخ 91/10/22ساعت نويسنده الهام |

 

هیچ نمی دانم چرا!

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است

و او است که مرا بی طاقت کرده است

که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم

در خود بیارامم

از بودن خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ...!

اوه ، چه می کشم!!

چه خیال انگیز و جانبخش است

اینجا نبودن...

 

دکتر شریعتی

+ تاريخ 91/10/02ساعت نويسنده الهام |
 

عبور می کنم
هر روز
از نیمکتهای خالی ِ پارک
گویی که
کسی انتظارم را می کشد
به آنجا که می رسم
باید وانمود کنم
که باز هم دیر رسیده ام

 

عبور می کنم


هر روز


از نیمکتهای خالی ِ پارک


گویی که


کسی انتظارم را می کشد


...

 

به آنجا که می رسم
 

باید وانمود کنم
 

که باز هم دیر رسیده ام
+ تاريخ 91/09/24ساعت نويسنده الهام |
میان حجم خاموش حیاط

برگ و باد

ابر و آسمان

ستاره و شب

 

...فارغ از دغدغه ها

من و باران

 

+ تاريخ 91/09/07ساعت نويسنده الهام |
 
 
این همه توبه شکستم

هیچ نگفت!

امروز اتفاقی لیوان ِ آب از دستم افتاد

شکست!

قیامتی شد!

چه مهربان خدایی ..

 


برچسب‌ها:
مینویسم واسه خدا
+ تاريخ 91/08/25ساعت نويسنده الهام |

دنـیـا را وارونـه مـی خـواهـم ...

آدم هـا را..

اتـفـاق هـا را ...

+ تاريخ 91/08/16ساعت نويسنده الهام |
+ تاريخ 91/08/16ساعت نويسنده الهام |

 

 

باران شبیه ِ صدای خداست !

هر چقدر هم که تند باشد

هر چقدر هم که بکوبد جسمت را ،

باز

روحت را صیقل می دهد

باز

دلنشین است...

 

+ تاريخ 91/08/13ساعت نويسنده الهام |

 

ای کاش دریابیم؛

زجرهایی را که با دستان خود؛

و به عنوان حکمت به دوش می کشیم؛

علتش چیزی نیست جز دوری از خدا؛

و طولانی تر شدن جاده ی زمین تا آسمان ...!

+ تاريخ 91/08/11ساعت نويسنده الهام |
 

صف ميکشند دلتنگيهاي من

چو دانه هاي تسبيح به نخ کشيده شده

چقدر بگردانم...دانه هارا

تا تو بيايي؟

 

...اللهم عجل لولیک الفرج


+ تاريخ 91/08/05ساعت نويسنده الهام |
خوشا به حال گیاهان که عاشق نور اند

 

و دست منبسط نور

 

روی شانه ی آنهاست..

 

 

سهراب سپهری

+ تاريخ 91/07/28ساعت نويسنده الهام |

 

باران

بهانه ای بود...

که زیر چتر من،

تا انتهای کوچه

بیایی

 

کاش...

نه کوچه انتهایی داشت

و نه باران بند می آمد...

 

+ تاريخ 91/07/21ساعت نويسنده الهام |
میپوشانم دلتنگی ام را

با بستری از کلمات

اما باز کسی در دلم تو را صدا می زند...

+ تاريخ 91/07/11ساعت نويسنده الهام |
پر سوخته شرار پرهیز توام

دیوانه ی چشم فتنه انگیز توام

 

گنجایش دیگری ندارد دل من

همچون قدح شراب لبریز توام

 

شفیعی کدکنی

+ تاريخ 91/07/07ساعت نويسنده الهام |
 

 

آرام آرام به تو نزدیک میشوم


قدمهایم را آهسته برمیدارم


به خانه ی تو راهی نمانده

کوچه های منتهی به خانه ات بوی مهربانی میدهند


خوب میدانم پاییز در خانه ی تو مرا انتظار میکشد...

از راه برسم پر از بغضم

 
 
به یقیین روزهای بارانی در راه است...!
+ تاريخ 91/06/31ساعت نويسنده الهام |


همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی


جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم


و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم


تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم


آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم


داشتــــن تو


می ارزد


به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا...

+ تاريخ 91/06/24ساعت نويسنده الهام |
آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

+ تاريخ 91/06/19ساعت نويسنده الهام |

 

آپلود عكس

سر برداشتم ..

کویر در دیده ام بیدار شد ...

بارانی نبود برای طراوت بیماری دلم ...

کویر تنها هستی بی وزن اطرافم بود ...

سر به زیر انداختم ..

آسمان در دیده ام رنگ باخت

سکوت تنها پیوند دهنده بینمان
من ... کویر ... آسمان

ســــــــــــــــــــــکوت

هر سه با هم چیزی را زمزمه می کردیم

هبوط بود ..

زمزمه سکوت بینمان...
+ تاريخ 91/06/17ساعت نويسنده الهام |
 

فکر کردن به گذشته مانند دویدن به دنبال باد است...

+ تاريخ 91/06/15ساعت نويسنده الهام |
دست به دامن خدا که می شوم،....


چیزی آهسته درون من به صدا می آید


که ...


نترس!!!! …

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست ....!!!

+ تاريخ 91/06/15ساعت نويسنده الهام |

از مرز خوابم مي گذشتم،


سايه تاريك يك نيلوفر


روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.


كدامين باد بي پروا


دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

+ تاريخ 91/06/11ساعت نويسنده الهام |

 

 عكس

 

کنار پنجره ی شب،خیره به روی ماهِ ماه

به انتظارم، میخندی...

وبه دکمه ی چشمانم که به پیرهن سفید ماه دوخته ام

تا شاید لمس کنم نگاه ماهِ ماه را...

تا باز هم غافلگیرت شوم...

آنقدر حواسم را پرت میکنم

شاید تپشم را بدزدی...

چه خیال، شیرین میشود با تو

با نگاهت...

ستایشت...

سرایشت...

وکاش نوازشت...

ولی بازهم...

چه بی رحمانه- مثل هر شب- پلکهایم روی ماهِ ماه را

پس میگیرند از نگاه حریصم..

وتو..

چه رندانه از پس باران نگاهم

میروی و میبری آنچه را که

- زیرکانه-

تقدیمت کردم...

+ تاريخ 91/06/10ساعت نويسنده الهام |
امروز اگر آمیزه تنهایی و دردند

یادت می اید،با تو چشمانم چه می کردند؟

 

در ذهن من منظومه ای در حال تشکیل است

سیاره های کوچکش دور تو می گردند

 

بی تو که خورشید تمام ماه ها هستی

شب های گرم نیمه مرداد هم سردند

 

مرداد گفتم..؟آه!..آری ماه خوبی بود!

ای کاش روزهایش باز برگردند

 

اصلا نپرسیدی که شهریور چه با من کرد

شب های تاریکش به روز من چه آوردند

 

حالا مواظب باش چون پاییز هم گاهی

کاری ندارد برگ ها سبزند یا زردند

 

پانته آ صفائی

+ تاريخ 91/06/10ساعت نويسنده الهام |

رودخــانــه مــي‌رود،

از يــاد مــي‌بــرد،

صخــره‌اي را

کــه آبشــارش بــود ...


+ تاريخ 91/06/05ساعت نويسنده الهام |
 
آرام...

این روزها می گذرد..

میدانم آرامش قبل از طوفان هست ..

فرصتی باقی نیست

خدایا مرا به اوج ببر

دلم برا خودم تنگ هست

دلم آرامش خدایی میخواهد ..

خدایا از آدمهای دور و برم که نقابهایی بر صورت زدن میترسم ..

خدایا هر وقت به بن بست رسیدم گفتم برس به دادم ..

الان و این روزها تنها حرفم این است

برس به دادم...

+ تاريخ 91/06/04ساعت نويسنده الهام |